خودم دیگه از نوشتن این مدل پستها خسته شده ام ولی نمیتونم واقعیت زندگی ام رو ندیده بگیرم، می تونم؟ این پستها به معنای واقعی کلمه، زندگی من هستند.
برای جلسه ی امروز شرکت باید یه لباس رسمی می پوشیدم، سر کار معمولاً نیمه رسمی می پوشم. اتفاقاً وقتی که داشتم خونه ی پدری رو ترک می کردم تمام کفشهای مجلسی و کلی خرت و پرت دیگه رو اونجا جاگذاشتم. پس برای جلسه ی امروز یا باید بر می گشتم خونه و می آوردمشون یا باید می رفتم یه جفت کفش می خریدم.
اول راه دوم رو انتخاب کردم، اما وقتی خانومم گفت که ممکنه الان رفته باشند شهرستان چون قرار بود نزدیکهای عید فطر عقد کنند، تصمیم گرفتم برم خونه و یه سر و گوشی آب بدهم.
با هم رفتیم و ماشین رو کمی جلوتر از خونه پارک کردم چند دقیقه نگذشته بود که از آینه ی بقل ماشین دیدم مادر و برادرم با لباسهایی که کاملاً مشخص بود به قصد شرکت در مراسم پوشیده شده اند از خونه بیرون اومدند و به همراه پدرم سوار ماشین دوم شدند و رفتند، به خانومم گفتم “می بینی تو رو خدا؟ بابا حتی ماشینش رو هم داده بهشون که گل بزنند” عصبانی بودم،
از مراسم عقد خودم یکسال بیشتر نمیگذره، ناراحت بودم، پارسال حتی بهم تعارف نکرد که “پسرم بیا برای مراسمت از ماشین من استفاده کن”.
خودم هم هیچوقت ازش نخواستم.
مدتها بود که هیچکدومشون باهام تماس نگرفته بودند، هر تماسی بود با زنم بود
آخریش هم مربوط میشد به یک هفته ی پیش که زنگ زدند و اتمام حجت کردند که این آخرین باره تماس میگیریم، میای بیا نمیای نیا.
ده دقیقه بعد از اینکه رفتند، رفتم که بقیه ی وسایلم رو از خونه جمع کنم، که دیدم نرده ی جلوی در رو کشیده اند، کلید قفلش رو نداشتم.
به زنم گفتم خب کجا بریم؟ گفت بریم خریدمون رو بکنیم دیگه، واجبه. حرکت کردم ولی ناخود آگاه رفتم به سمت تالاری که حدس می زدم مراسم اونجا باشه. خانومم سکوت کرده بود.
یک هفته بود که تماس نگرفته بودند، شاید می ترسیدند که من بفهمم مراسمشون کجاست و برم مجلس رو بهم بزنم، یا آبروریزی کنم یا چه میدونم…
من ولی می دونستم مجلسشون کجاست.
یکی دوبار از جلوی درش رد شدم تا اینکه برادرم رو توی باغش دیدم. مطمئن شدم.
مونده بودم چیکار کنم، نمیخواستم کار احمقانه ای بکنم، ولی از طرفی هم بد جور احساس حقارت می کردم. نمی تونستم به روی خودم نیارم و پام و بگذارم رو گاز و انگار که نه انگار. سخت بود.
احساس دل شکستگی می کردم.
نمی دونم یک فرزند، یک پسر ارشد مگه چقدر می تونه برای پدر و مادرش بی ارزش باشه؟
برای خانواده ام هیچوقت پسر ناخلفی نبودم، که بخواهم از طرفشون طرد بشوم. هیچوقت.
فکر می کردم اونقدر براشون ارزش دارم که اگه از خونه بزنم بیرون، شده نمایشی، شده الکی، شده حتی به ظاهر، حرمتم رو به عنوان برادر عروس حفظ کنند و سر سوزن هم که شده جلوی این جوانک تازه وارد بزرگ نگه ام دارند.
اینکار رو نکردند.
از غریبه ها هیچ انتظاری ندارم، رفتار وقیحانه ی اون جوانک نادان، تو مجلس خواستگاری برام قابل تحمل بود، اما عکس العمل خانواده ام؟ نه! خردم کرد.
آدم دیگه از خانواده اش که میتونه انتظار داشته باشه نمی تونه؟
ساعت تازه از شش گذشته بود. از ماشین پیاده شدم رفتم جلوی در باغ، درش کامل باز بود، ماشین پدرم رو دیدم که گل زده یه گوشه پارک شده بود، دست به سینه وسط چارچوب ایستادم. نمی دونستم چیکار میخواهم بکنم.
اگه پسره میومد چی؟ احتمالاً تا جای ممکن صورتش رو له می کردم.
اگه مادرم میومد چی؟ مریضه، استرس براش سمه، نباید بیشتر از این اعصابش رو خرد می کردم،
اگه پدرم میومد چی؟ نمی دونستم.
برادرم اومد. همین که از دور من رو دید سریع برگشت انگار که خواست بره خبر بده! مدتهاست با هم حرف نمی زنیم.
تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که به پدرم زنگ بزنم، فقط یه جمله گفتم: بیا دم در.
چند ثانیه بعد جای پدرم جوانک نادان اومد، من رو دید با پر رویی تمام گفت خوبی آقا (سختکوش)؟ خشکم زده بود. وقاحت تا چه اندازه.
حتی نیومد جلو راهش رو کج کرد و رفت سراغ فک و فامیلش که تازه داشتند از ماشینشون پیاده می شدند.
یک دفعه دیگه با پدرم تماس گرفتم: “پس کجایی اگه نیای من این یارو رو خط خطی می کنم ها؟”
اومد، یه کت و شلوار یک دست شیری رنگ پوشیده بود، از دور یکی دوبار نگاهم کرد، نمی تونستم سرم رو بندازم پایین. خون خونم رو می خورد.
شلوار جین پوشیده بودم. بعد از سلام اولین جمله اش این بود: “چرا با این لباس؟”!
باورت می شه؟ نه واقعاً دیگه به خودم شک کرده ام. یعنی تمام این اتفاقات، این برخوردها، تمام این حرفها همشون طبیعیه و منم که مشکل دارم.
یعنی واقعاً من بیمارم که انتظار دارم توی چنین شرایطی وقتی پدری پسرش رو بعد از مدتها می بینه اولین جمله ای که میگه چیزی غیر از “چرا با این لباس؟” باشه؟
دیگه دقیقاً یادم نمیاد چیا بهش گفتم. تنها چیزی که یادمه اینه که گفتم: سفید می پوشی؟ ماشینت رو میدی براش گل بزنند؟ براش خرج می کنی؟ باشه فقط خیال نکن که اگه مخفی کاری بکنی و بخواهید قایم موشک بازی در بیارید من نمی تونم پیداتون کنم، اگر هم الان با چهار تا لات و لوت نمیریزم این مجلس رو به آتیش بکشم فقط به خاطر اینه که به اون دختر معصوم (زنم) قول داده ام.
همیشه زنم رو به اسم صدا می کرد اینبار با عصبانیت برگشت گفت: مگه من به زنت نگفته بودم که بهت بگه که زنگ بزنی؟
گفتم مگه من باید زنگ بزنم؟ انگار اصلاً نمی دونی چه خبره؟ الان هم اگر پام رو از این در تو نمیذارم فقط به خاطر حرمت موی سفیدته و اعصاب اون زن. فقط اومدم که یه چیز رو بدونی، از امروز به بعد من یتیم شدم.
بعد هم برگشتم سمت ماشین. پرسید که الان خانومم کجاست؟ گفتم: که مرده. و بار دوم هم جوابی به سوالش ندادم.
وقتی برگشتم تو ماشین دوبار به گوشی زنم زنگ زد، از خانومم خواستم که جواب نده.
تا آخر شب چشمم به گوشی خودم بود ولی دریغ از یه اس ام اس.
دیشب کمتر عذاب وجدان داشتم. دیگه خودم رو مقصر نمی دونم. در حقیقت خیلی دارم سعی می کنم که خودم رو مقصر ندونم.
من مقصر نیستم.
من مقصر سیلی که اومد و چهره ی واقعی اطرافیانم رو برام رو کرد و زندگی ام رو نابود کرد نیستم.
آخرین نظرات