فکر مشغولی

27 06 2010

دیشب مثل بچه ها تمام شب رو بازی کردم.
دقیقاً تا پنج و نیم بیدار بودم، مثلاً باید هفت از خونه میزدم بیرون که بموقع به شرکت برسم،  نه و نیم اومدم بیرون.

خیلی فکر کردم که آخه مرد حسابی تو مگه زندگی نداری که اینجوری روز اول هفته ات رو بهم می ریزی مگه کار نداری؟
دفعه ی اولم نبود قبلاً هم شده بود که یه شب تا صبح رو که فرداش باید صبح زود میرفتم شرکت نخوابم و فقط فیلم دیده باشم.
به خودم گفتم اینها همه علائم مسئولیت ناپذیریه ها… حواست رو جمع کن.
ولی دیشب دیگه خیلی خاص بود بدون توجه به هیچ چیز تا خود صبح بیدار موندم.
دم صبحی قبل از اینکه یه چرت مختصر بزنم با خودم فکر کردم که حتماً مغزم خیلی داغون شده، حتماً اعصاب و افکارم خیلی به هم پیچ خورده اند که به زور فیلم و گیم سعی می کنم خودم رو توی یه دنیای دیگه قرار بدهم.
اونموقع بود که فکر کردم انگار آدمها واقعاً به چیزی که حتی شده موقتی مغزشون رو خاموش کنه نیاز دارند، یعنی هرچقدر هم که سعی کنی قوی باشی … شرایط رو تغییر بدی… فرصت رو بسازی و منتظر فرصت نمونی… و از این جور عقاید مثبت، باز هم یه جا می رسه که کم میاری. یه جا میرسه که دلت میخواد یکی بیاد و کامل شات دانت کنه.

خیلی وقتها دلم می خواهد یه مدت طولانی کسی کاری به کارم نداشته باشه یه مدت خیـــــــــلی طولانی.
نه به آینده فکر کنم نه به حالم و از همه بدتر نه به گذشته ام. یه وقتی باشه که به هیچ چیز فکر نکنم.

راستش رو بگم دیشب یه کم از خودم خجالت کشیدم که تو این سن و سال یه شب تا صبح پای گیم بودم و از خوابم زدم. احساس کردم یه جورهایی به دور از سطح بلوغ مورد نیاز این سن و سالم بود. ولی بعد دیدم که انتظار زیادیه که بخوام روحم رو روزها و هفته ها از هرنوع سرگرمی و نشاط دور نگه دارم و تمام وقت بچسبم به کار و تحمل اون محیط عذاب آور و دغدغه های خانواده و آینده ی نسبتاً نامعلوم و …
ذره ذره پیر بشم.





این روزها

26 06 2010

این چندوقته به شدت تنها شده ام. تصور کن که هر روز، روزی 9 ساعت دستکم 15 نفر ثابت جلوی چشمت باشند، تو سر و کله ی هم بزنند با هم جر و بحث کنند، صحبت کنند، کار کنند، بازی کنند، تلفن بزنند و تو فقط نگاه شون کنی.

این وضعیتیه که من تو محیط کار برای خودم ایجاد کرده ام.

سپر دفاعیمه، قدیمها اولش زیاد می جنگیدم ولی الان دیگه فقط خودم رو کنار می کشم.

این شرایط رو تو خانواده ام هم دارم روزهایی که پیششون هستم شاید به ندرت بیشتر از 5 دقیقه باهشون صحبت کنم. مشکلی نیست فقط به مرور توانایی ارتباط برقرارکردن رو از دست داده ام.

اون اوایل که عین خیالم نبود، اگه ارتباطی رو قطع می  کردم یکی دیگه جبرانش می کرد. نه اینکه اصلاً برایم اهمیتی نداشته باشه ولی همین که می دیدم یه رابطه بیشتر از اینکه بخواهد بهم آرامش و احساس خوشی بده، داره روز به روز بیشتر انرژی ام رو میگیره و بعد از هر تماس تلفنی امواج مغزم رو به هم میریزه، تمومش می کردم.

لزومی هم نداشت که ادامه پیدا کنه.

مشکل از جایی شروع شد که این تئوری ام رو در مورد همه بکار بردم اول فامیل، بعد خانواده، بعد دوستان و حالا هم محیط کار و مشکل بزرگتر از جایی شروع شد که میزان خروجی ها زیاد شد و عملاً دیگه ورودی ای نبود که جبرانش کنه تا جایی که این روزها از نظر روابط اجتماعی تو شرایط بدی به سر میبرم.

یه جوراهایی دیگه حرف زدن هم داره از یادم میره!





بدون محدودیت

23 06 2010

اینجا می خواهم خودم باشم، خود خودم. بدون نقاب بدون تعارف، بدون محدودیت ناشی از نوشتن اسم واقعی ام پایین هر پست.

این آخری اصلی ترین انگیزه ام از ایجاد اینجاست.

دلم می خواهد اینجا یه گوشه دنج بشه برای خود خودم. دلم میخواهد خیلی از حرفها و فکرهایی رو که نمیتونم به کسی بگم رو اینجا بنویسم. خیلی از حرفها رو حتی نمیتونی به صمیمی ترین دوستت هم بزنی، به هیچ کس. می خواهم اینجا جایی باشه که بتونم اینجور حرفهام رو بنویسم.

چیزهایی مثل اسم، خانواده، دوستان و ملحقاتی از این دست برای به اشتراک گذاشتن همه ی آنچه که در ذهنت میگذره خیلی دست و پا گیر هستند.

احتمالاً زیاد روزانه هایم رو بنویسم.

فعلاً همین.








دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.