دیشب مثل بچه ها تمام شب رو بازی کردم.
دقیقاً تا پنج و نیم بیدار بودم، مثلاً باید هفت از خونه میزدم بیرون که بموقع به شرکت برسم، نه و نیم اومدم بیرون.
خیلی فکر کردم که آخه مرد حسابی تو مگه زندگی نداری که اینجوری روز اول هفته ات رو بهم می ریزی مگه کار نداری؟
دفعه ی اولم نبود قبلاً هم شده بود که یه شب تا صبح رو که فرداش باید صبح زود میرفتم شرکت نخوابم و فقط فیلم دیده باشم.
به خودم گفتم اینها همه علائم مسئولیت ناپذیریه ها… حواست رو جمع کن.
ولی دیشب دیگه خیلی خاص بود بدون توجه به هیچ چیز تا خود صبح بیدار موندم.
دم صبحی قبل از اینکه یه چرت مختصر بزنم با خودم فکر کردم که حتماً مغزم خیلی داغون شده، حتماً اعصاب و افکارم خیلی به هم پیچ خورده اند که به زور فیلم و گیم سعی می کنم خودم رو توی یه دنیای دیگه قرار بدهم.
اونموقع بود که فکر کردم انگار آدمها واقعاً به چیزی که حتی شده موقتی مغزشون رو خاموش کنه نیاز دارند، یعنی هرچقدر هم که سعی کنی قوی باشی … شرایط رو تغییر بدی… فرصت رو بسازی و منتظر فرصت نمونی… و از این جور عقاید مثبت، باز هم یه جا می رسه که کم میاری. یه جا میرسه که دلت میخواد یکی بیاد و کامل شات دانت کنه.
خیلی وقتها دلم می خواهد یه مدت طولانی کسی کاری به کارم نداشته باشه یه مدت خیـــــــــلی طولانی.
نه به آینده فکر کنم نه به حالم و از همه بدتر نه به گذشته ام. یه وقتی باشه که به هیچ چیز فکر نکنم.
راستش رو بگم دیشب یه کم از خودم خجالت کشیدم که تو این سن و سال یه شب تا صبح پای گیم بودم و از خوابم زدم. احساس کردم یه جورهایی به دور از سطح بلوغ مورد نیاز این سن و سالم بود. ولی بعد دیدم که انتظار زیادیه که بخوام روحم رو روزها و هفته ها از هرنوع سرگرمی و نشاط دور نگه دارم و تمام وقت بچسبم به کار و تحمل اون محیط عذاب آور و دغدغه های خانواده و آینده ی نسبتاً نامعلوم و …
ذره ذره پیر بشم.
آخرین نظرات