جفت بش

25 07 2010

توی آشپزخونه ی شرکت بودم که یکی از همکارها اومد و شروع کرد به حرف زدن،
که از کارش ناراضیه، که داره اذیت می شه، که مدیرش بلد نیست باهاش چه جوری رفتار کنه.
مدیرش یه دختر بیست و شش هفت ساله است که به نظر تمام عمر لای پر قو بزرگ شده و تا بوده نازش رو کشیده اند و حالا هم احتمالاً فکر می کنه که همه اطرافیانش براش هلاکند.
همکارم یه مرد متولد پنجاه و هفته که خیلی زود هم ازدواج کرده شاید 12 سالی بشه، از وقتی هم که میشناسمش به کار کسی کاری نداشته.
اینها رو گفتم که یه مقدار شرایط روشن بشه.

دیروز برای دفعه سوم بود که میومد پیشم به حرف زدن، احساس کردم حتما خیلی تحت فشاره و گوش شنوایی نداره که اومده با من درد دل می کنه شاید هم فکر کرده که شبیه هم هستیم.
برام گفت که ناراحته که دختره احترامش رو نگه نمی داره، گفت که دو تا جهاز داده و پدرش رو توی 14 سالگی از دست داده، یکی از جملاتش از یادم نمیره «حالا تو انداختی و جفت شیش اومده ، ما انداختیم و 2 و 1 اومده که تو اون بالا نشستی و من این پایین».
جمله اش من رو یاد فیلم امتیاز نهایی (Match Point) وودی آلن انداخت. پیش خودم فکر کردم این دور از عدالته.
که یکی تو نوجوونی مجبور شه تن به کار بده و خواهرهاش رو سر و سامون بده و از درس و آینده اش بزنه، یکی دیگه توی پول غلت بزنه و از چپ و راست نازش رو بخرند و تا آخر عمر مست این احساس باشه که دنیا براش میمیره.
در حالی که واقعاً هیچ کدومشون هیچ نقشی در ایجاد موقعیتشون نداشته اند.
یا مثلاً خود من، می شد توی نیجریه به دنیا بیام، می شد هم توی سوئد به دنیا بیام، حالا زده و توی ایران به دنیا اومده ام. و شرایطم اینجوریه.

تا حالا تخته نرد بازی کردی؟ مهم نیست که چقدر حرفه ای باشی، یا چقدر استراتژیک و حساب شده بازی کنی، مهم اینه که چه عددی میاری.
زندگی هم همینه.

به قول گوینده ی ابتدای فیلم :
«مردم از روبرو شدن با اين مطلب که بخش عمده اي از زندگي به شانس بستگي داره، مي ترسند.
در مسابقه لحظاتي هست که توپ به بالاي تور برخورد مي کنه
و در کسري از ثانيه، يا به جلو ميره، و يا برمي گرده
با کمي خوش شانسي، به جلو ميره
و شما مي بريد
و يا اينطور نمي شه و شما مي بازيد»

جمله ی آخر تاثیر خاصی بر نگاهم به زندگی داشت.
و جالب تر از اون جمله ای بود که توی یکی از نقدهای همون فیلم خوندم، اینکه: » و اصلاً عده ای از مردم هرگز توپشان با تور برخورد نمی کند که بخواهد به جلو بیافتد یا به عقب»





بدترین روز زندگی ام

19 07 2010

شنبه شب دست خانوم رو گرفتم رفتیم خونه پدری آشتی کنون. در واقع خانوم دست منو گرفت برد تا با مادر و پدرم آشتی کنم.
جمعه عصر بود که برای اولین بار در زندگی ام از خودم ترسیدم. ترسیدم از اینکه گاهی چقدر می تونم موجود خطرناک، پست و نمک به حرومی بشم.
جمعه بدترین روز زندگی ام بود.

از وقتی یادم می آید با خانواده ام مشکل داشته ام، حتی در قدیمی ترین خاطرات دوران خردسالی ام هم لحظات تلخی با خانواده ام هست که به یاد میارم.
هرچقدر هم که ازشون دلخور بوده باشم نباید جمعه چنین رفتاری از خودم نشون می دادم.
نمی تونم جزئیاتش رو بیان کنم، توانایی دوباره به یاد آوردنش رو ندارم، فقط همین که مثل یک موجود نمک به حرام که حرمت و احترامی سرش نمیشه کلمات و الفاظ رکیکی رو با صدای نخراشیده ای که تمام همسایه ها شنونده اش بودند به سمت مادر و بعد پدرم پرتاب کردم.
طوری که بعد از چند دقیقه صدای مادرم رو شنیدم که دستش رو روی سینه اش گذاشته بود و در حال اشک ریختن فقط تونست سه کلمه بگه: «حالم خوب نیست» و بعد شروع کرد به نفس نفس زدن های عمیق و خشک شد. خدا بهم رحم کرد که پدرم اونجا بود و می دونست تو اینجور مواقع باید چکار کنه.

به خیر گذشت.
هیچوقت خودم رو نبخشیدم.

شنبه صبح داشتم از شدت ناراحتی و عذاب وجدان له می شدم، هنوز هم احساس می کنم که یه سنگ چند تنی روی شونه هامه.
نتونستم طاقت بیارم خانومم رو واسطه کردم که با مادرم تماس بگیره و برای عصر یه قراری جور کنه که بتونم از دلش در بیارم. مادره می بخشه.
اما همون جمعه بود که فهمیدم طی تمام این سالها بعد از تمام این موفقیتها در زندگی ام، پدرم هیچی حسابم نمی کنه انگار که تا اون لحظه (که دیگه از شدت عصبانیت نمی تونست احساسش رو مخفی کنه) از پشت ماسک من رو می دیده ، تازه جمعه بود که فهمیدم احساس واقعی اش نسبت بهم چیه.
درهرحال اتفاق جمعه و مخصوصاً حرفهای که شنیدم، باعث شد بفهمم که دیگه توی اون خونه جایی ندارم. با توجه به اینکه هنوز هم از خودم خونه ای ندارم، پس علی الحساب باید خودم رو در جرگه ی بی خانمان ها به حساب بیارم.

بی خانمان شدم رفت پی کارش.

هنوز وسایلم رو کامل جمع نکردم. باید وسایلم رو ببرم خونه ی خانوم تا بعد ببینم چی می شه.
می دونم که با اینکار فقط پدر و مادرم رو بیشتر ناراحت می کنم و البته از دیدن خواهر زاده هام (که آخر این هفته می آیند ایران و نزدیک یکسال برای دیدنشون انتظار کشیده ام) محروم می شم و یک عالمه عواقب مزخرف دیگه.
به اندازه ی کافی برای اینکار دلیل دارم فقط نگران پدر و مادرم هستم که هرچی باشند پدر و مادرم هستند.
از صمیم قلبم متاسفم. متاسف که زندگی ام به چنین مرحله ای رسیده.
نمی خواهم خودم رو پاک از تمام تقصیرها بدونم ولی هر چی هم که فکر می کنم دیگران رو از خودم بیشتر مقصر می دونم.

احتمالاً در پست بعد بنویسم که چه چیزی باعث شد تا جمعه بر زندگی خانوادگی ام تیر خلاص بزنم.





روابط

12 07 2010

زندگی بعد از ازدواج خیلی متفاوت از قبلش نیست. اما ازدواج شرایط رو  به شدت تحت تاثیر قرار می ده.
مثلاً من هیچ وقت نفهمیدم چرا در نظر دوستی که دختر هم هست تا قبل از ازدواجم «تو» بودم و یه دفعه بعد از ازدواجم تبدیل شدم به «شما».
واقعاً نمی فهمم.
یعنی وقتی یک مرد ازدواج می کنه دخترهای دیگه باید ازش فاصله بگیرند؟ که چی؟ چرا؟ مثلاً نگرانند که دردسری درست بشه یا این توهم ایجاد بشه که دارن زندگی یه مرد متاهل رو از هم میپاشونند؟ یعنی تا قبل از ازدواجش با قصد و نیت خاصی بهش نزدیک شده بودند؟ که اگه اینطوره یعنی با همه ی پسرهای اطرافشون به این نیت نزدیک بودند؟ این که مسخره است.
باز برام رفتار دختری که ازدواج می کنه و کمی از پسرهای اطرافش فاصله می گیره، بیشتر قابل درکه.

اینجا یه مشکلی وجود داره.
زندگی زناشویی چیزی متفاوت از زندگی اجتماعی آدمهاست. انسانها نیاز به ارتباط و تعامل با هم دارند. که این ارتباطاتات هم طبقه بندی خاص خودش رو داره. اصلاً همسر آدم در طبقه ای مجزای از دوست یا همکار یا همسایه ی آدمه. اینها نباید با هم مقایسه بشوند. بگذریم از این که مسلماً اگه هر موردی از اعتدال خارج بشه دردسر ساز می شه.
آدم هر چقدر هم که در زندگی زناشویی اش موفق باشه، از برقراری روابط اجتماعی بی نیاز نمی شه. اینها نقاط مشترک خیلی کمی با هم دارند.
من برای خودم در روابطم چارچوب مشخصی دارم: هر کس در طبقه ی خودش.
ولی ظاهراً به تعداد آدمها راه هست برای تعریف کردن چارچوب روابط.
فکر می کنم مشکل دقیقاً از همینجا شروع می شه و اگر جنسیت هم قاطیش بشه دیگه چه بدتر.
دختری رو می شناسم که ازدواج کرده ولی وقتی می ره شعبه ی بانکی که قراره بهش وام بده و از قضا متصدی اش هم یه پسر جوونه، حلقه اش رو در میاره. کار اشتباهی می کنه؟
پسری رو می شناختم که ترم اول تحصیلش دادار دودور کرد که آره دارم با دوست دخترم ازدواج می کنم، و تا آخر دوران تحصیل به همین بهونه با دخترهای مجرد و متاهل گرم می گرفت.

ازدواج شرایط رو تحت تاثیر قرار می ده، باید قرار بده، باید مرزها رو کمی محدودتر کنه، خط قرمزها رو پر رنگ تر، قراره دو نفر تا آخر عمرشون همدیگه رو دوست داشته باشن و از کنار هم بودن لذت ببرند. دقت کنید «تا آخر عمر» که اگه غیر از اینه اصلاً چرا ازدواج می کنند؟ و نگهداشتن این رابطه سخته و وقتی سختتر می شه که چارچوبی برای ارتباطات خارجی شون تعریف نشده باشه.
اما حتی زمانی هم که این چارچوب کاملاً مورد توافق زن و شوهره، تازه می رسیم به راس سوم این مثلث که اطرافیان هستند و اینکه مرزهای اونها چقدر جلوتر یا عقب تر از مرزهای شماست.





خام بُدم، پخته شدم، سوختم

5 07 2010

من اصولاً آدم بسته ای هستم. یعنی خیلی اجتماعی نیستم، دوست ندارم کسی جیک و پیکم رو بدونه، دیر جوش می خورم، می تونم ساعتها در تنهایی خودم سر کنم و خم به ابرو نیارم، حتی شاید وقتهایی که تنها هستم از لحظاتم بیشتر هم لذت ببرم.

ولی هر چیزی یه حدی داره و شرایط فعلی ام مدتهاست که از حدش گذشته.

هم اینکه این ناخوشایندی رو تقریباً هر روز دارم حس می کنم یعنی دارم خارج از ظرفیتم روزهام رو می گذرونم، یعنی لحظه به لحظه بیشتر رو به زوالم.

قسمت عمده ای از شرایط فعلی ام به خاطر شرایط کارمه، این شرکت (و در حقیقت این بخش خاص از شرکت که درش کار می کنم) به راحتی می تونه بعد چند وقت یه آدم سالم رو از پا دربیاره. اینجا آدمها موجودات خاصی هستند و شاید اینجا تبدیل به موجودات خاصی می شوند. موجوداتی که کوچکترین تعاملی با اونها به راحتی می تونه تا ساعتها اعصابت رو بهم بریزه و گاهی تا روزها.

یکسال و 3 ماهه که اینجا کار می کنم. از ابتدای امسال موقعیتم رو عوض کردم در حقیقت نه فضای کاری ام که فقط مدیر مستقیمم رو عوض کردم .

وقتی به سابقه ی کاری ام فکر می کنم می بینم تقریباً هیچ شرکتی نبوده که توش با کسی یا کسانی درگیر نشده باشم.

وقتی به استخدام اولین شرکت در اومدم، همکارم نامردی نکرد و از خامی و ناپختگی من نهایت سوء استفاده رو کرد و تا جایی که می تونست بر علیه مدیر مستقیممون شارژم کرد. نتیجه اش این شد که حتی دوره آزمایشی کارم رو هم تموم نکردم و قبل از سه ماه مدیر عذرم رو خواست. البته اون موقعها خیلی کله خر تر از حالا بودم قبل از اینکه بگه «یا رفتارت و درست کن و از سلسله مراتب پیروی کن یا خوش اومدی»، خودم پریدم وسط حرفش و گفتم که «دیگه نمیتونم تو شرکت تو کار کنم و تو اصلاً مدیر نیستی و فقط دنبال چند تا نوکر بله قربان گو می گردی و …» از شرکت اومدم بیرون.

شرکت دوم هم بیشتر از 9 ماه دوام نیاوردم. اونجا ولی با منشی مدیرعامل درگیر شدم. باز هم تقصیر خودم بود شرکت  یه شرکت خیلی کوچیک از یه گروه خیلی بزرگ بود، من بودم و یه منشی و مدیرعامل. بعد از چند ماه یه جورهایی شرکت  کوچیکه منحل شد و با وجود تمام مشکلاتی که با منشی اش داشتم ولی مدیرش بی معرفتی نکرد و خواست به زور تو یه موقعیت دیگه از شرکت مادر بچپوندم که خودم قبول نکردم. خدا خدا می کردم که به هر نحوی شده از اون شرکت بیام بیرون چه بهونه ای هم بهتر از این؟ نمی تونستم بگم که باز هم با یکی تو شرکت اختلاف پیدا کرده ام و دیگه محیطش غیرقابل تحمل شده.

تا یکسال بیکار بودم، چون دانشجو هم بودم خیلی اذیت نشدم حداقل دلم خوش بود که به درسم می رسم.

توی شرکت سوم هم بعد از 4 یا 5 ماه با همکارم که همکلاسی ام هم بود حرفم شد. اینبار موضوع کاملاً کاری بود. باز هم من مقصر بودم. رو حساب رفاقت اشتباهش رو گردن گرفته بودم و وقتی کار بالا گرفت و طرف کلاً منکر شد جوش آوردم و تا چند ماه بعدش با هم ارتباط نداشتیم خدا رو شکر اونجا تونسته بودم نظر مدیر عامل رو جلب کنم و واحدم رو تغییر داد ولی در کل اونجا هم 6 ماه بیشتر نموندم اینبار دیگه واقعاً به خواست خودم اومدم بیرون. علت اصلی اش هم یه موقعیت شغلی بهتر بود که از همه نظر از اینجایی که بودم سر بود.

تا اینکه اومدم اینجا و وقتی به خودم اومدم که دیدم 10 ماهی گذشته و مثل بچه آدم کارم و کردم و با کسی هم درگیر نشدم. اینجا مثل یک تراکتور از آدم کار می کشیدن، چندان فرصت نمیکردم که بخواهم به رفتار بقیه حتی فکر کنم.

ولی خب اینجا هم دوامی نیاورد و اواخر سال اول احساس کردم که مدیرم که یه دختر کم سن تر از خودم بود باهام سرسنگین شده. خوب که فکر کردم دلیلی براش پیدا نکردم جز اینکه خودم هم خیلی تحویلش نمیگرفتم ولی خب طرف قضیه رو جدی کرد و بعد از یه مدتی دیگه حتی سلام و خداحافظیمون هم قطع شد. از فرصت استفاده کردم و عنوان شغلی ام رو عوض کردم اتاقم تغییری نکرد ولی مدیرم چرا.

هنوز سه ماه از این جابجایی نمی گذره که این یکی هم قاطی کرده. اینبار واقعاً دیگه نمی تونم بپذیرم که تقصیری گردنم باشه، نیست.

فکر می کنم به اندازه ی کافی تجربه داشته ام که بدونم توی محیط کار چه جوری باید با آدمها رفتار کنم. ولی خب آدمها جانوران عجیبی هستند با انتظارات عجیب تر. برای من یکی که یکی از سخت ترین کارها همین سر و کله زدن با آدمهاست. شاید اگه یه مقنی می شدم رضایت شغلی بیشتری داشتم. شاید.

همه ی این حرفها رو زدم که بگم خدا خواست و توی این اوج ناامیدی یه روزنه ی امیدی ایجاد شد و مدیر یکی از واحدهای دیگه که خیلی وقت بود برای یکی از موقعیتهای شغلی اش دنبال نیرو می گشت خواستتم.








دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.