من اصولاً آدم بسته ای هستم. یعنی خیلی اجتماعی نیستم، دوست ندارم کسی جیک و پیکم رو بدونه، دیر جوش می خورم، می تونم ساعتها در تنهایی خودم سر کنم و خم به ابرو نیارم، حتی شاید وقتهایی که تنها هستم از لحظاتم بیشتر هم لذت ببرم.
ولی هر چیزی یه حدی داره و شرایط فعلی ام مدتهاست که از حدش گذشته.
هم اینکه این ناخوشایندی رو تقریباً هر روز دارم حس می کنم یعنی دارم خارج از ظرفیتم روزهام رو می گذرونم، یعنی لحظه به لحظه بیشتر رو به زوالم.
قسمت عمده ای از شرایط فعلی ام به خاطر شرایط کارمه، این شرکت (و در حقیقت این بخش خاص از شرکت که درش کار می کنم) به راحتی می تونه بعد چند وقت یه آدم سالم رو از پا دربیاره. اینجا آدمها موجودات خاصی هستند و شاید اینجا تبدیل به موجودات خاصی می شوند. موجوداتی که کوچکترین تعاملی با اونها به راحتی می تونه تا ساعتها اعصابت رو بهم بریزه و گاهی تا روزها.
یکسال و 3 ماهه که اینجا کار می کنم. از ابتدای امسال موقعیتم رو عوض کردم در حقیقت نه فضای کاری ام که فقط مدیر مستقیمم رو عوض کردم .
وقتی به سابقه ی کاری ام فکر می کنم می بینم تقریباً هیچ شرکتی نبوده که توش با کسی یا کسانی درگیر نشده باشم.
وقتی به استخدام اولین شرکت در اومدم، همکارم نامردی نکرد و از خامی و ناپختگی من نهایت سوء استفاده رو کرد و تا جایی که می تونست بر علیه مدیر مستقیممون شارژم کرد. نتیجه اش این شد که حتی دوره آزمایشی کارم رو هم تموم نکردم و قبل از سه ماه مدیر عذرم رو خواست. البته اون موقعها خیلی کله خر تر از حالا بودم قبل از اینکه بگه «یا رفتارت و درست کن و از سلسله مراتب پیروی کن یا خوش اومدی»، خودم پریدم وسط حرفش و گفتم که «دیگه نمیتونم تو شرکت تو کار کنم و تو اصلاً مدیر نیستی و فقط دنبال چند تا نوکر بله قربان گو می گردی و …» از شرکت اومدم بیرون.
شرکت دوم هم بیشتر از 9 ماه دوام نیاوردم. اونجا ولی با منشی مدیرعامل درگیر شدم. باز هم تقصیر خودم بود شرکت یه شرکت خیلی کوچیک از یه گروه خیلی بزرگ بود، من بودم و یه منشی و مدیرعامل. بعد از چند ماه یه جورهایی شرکت کوچیکه منحل شد و با وجود تمام مشکلاتی که با منشی اش داشتم ولی مدیرش بی معرفتی نکرد و خواست به زور تو یه موقعیت دیگه از شرکت مادر بچپوندم که خودم قبول نکردم. خدا خدا می کردم که به هر نحوی شده از اون شرکت بیام بیرون چه بهونه ای هم بهتر از این؟ نمی تونستم بگم که باز هم با یکی تو شرکت اختلاف پیدا کرده ام و دیگه محیطش غیرقابل تحمل شده.
تا یکسال بیکار بودم، چون دانشجو هم بودم خیلی اذیت نشدم حداقل دلم خوش بود که به درسم می رسم.
توی شرکت سوم هم بعد از 4 یا 5 ماه با همکارم که همکلاسی ام هم بود حرفم شد. اینبار موضوع کاملاً کاری بود. باز هم من مقصر بودم. رو حساب رفاقت اشتباهش رو گردن گرفته بودم و وقتی کار بالا گرفت و طرف کلاً منکر شد جوش آوردم و تا چند ماه بعدش با هم ارتباط نداشتیم خدا رو شکر اونجا تونسته بودم نظر مدیر عامل رو جلب کنم و واحدم رو تغییر داد ولی در کل اونجا هم 6 ماه بیشتر نموندم اینبار دیگه واقعاً به خواست خودم اومدم بیرون. علت اصلی اش هم یه موقعیت شغلی بهتر بود که از همه نظر از اینجایی که بودم سر بود.
تا اینکه اومدم اینجا و وقتی به خودم اومدم که دیدم 10 ماهی گذشته و مثل بچه آدم کارم و کردم و با کسی هم درگیر نشدم. اینجا مثل یک تراکتور از آدم کار می کشیدن، چندان فرصت نمیکردم که بخواهم به رفتار بقیه حتی فکر کنم.
ولی خب اینجا هم دوامی نیاورد و اواخر سال اول احساس کردم که مدیرم که یه دختر کم سن تر از خودم بود باهام سرسنگین شده. خوب که فکر کردم دلیلی براش پیدا نکردم جز اینکه خودم هم خیلی تحویلش نمیگرفتم ولی خب طرف قضیه رو جدی کرد و بعد از یه مدتی دیگه حتی سلام و خداحافظیمون هم قطع شد. از فرصت استفاده کردم و عنوان شغلی ام رو عوض کردم اتاقم تغییری نکرد ولی مدیرم چرا.
هنوز سه ماه از این جابجایی نمی گذره که این یکی هم قاطی کرده. اینبار واقعاً دیگه نمی تونم بپذیرم که تقصیری گردنم باشه، نیست.
فکر می کنم به اندازه ی کافی تجربه داشته ام که بدونم توی محیط کار چه جوری باید با آدمها رفتار کنم. ولی خب آدمها جانوران عجیبی هستند با انتظارات عجیب تر. برای من یکی که یکی از سخت ترین کارها همین سر و کله زدن با آدمهاست. شاید اگه یه مقنی می شدم رضایت شغلی بیشتری داشتم. شاید.
همه ی این حرفها رو زدم که بگم خدا خواست و توی این اوج ناامیدی یه روزنه ی امیدی ایجاد شد و مدیر یکی از واحدهای دیگه که خیلی وقت بود برای یکی از موقعیتهای شغلی اش دنبال نیرو می گشت خواستتم.
تو احتمالاً آدم خیلی مغروری هستی و ناخودآگاه آدما رو از خودت می رونی! دقیقاً مشکل تو رو منم دارم! کسالت آوره! اونم تو محیط ما که دائماً باید حریمت و به دور و بریهات یادآوری کنی!
آره تا حالا هزار دفعه این حرف رو شنیدم.
برای من بیشتر از اینکه کسالت آور باشه، عذاب آوره مخصوصاً وقتی تکرار می شه.
تصورم اینه که سنت نباید بالا باشه، نهایتش 25، بنابراین هنوز اول راهی! نا امید نشو سعی کن با مردم تعاملات بهتری داشته باشی! این خیلی به خودت بستگی داره! اولش شاید عقبگرد زیاد داشته باشی ولی کم کم بهتر میشی! تجربه خود من در مورد قوانین محیط کار اینه: قانون اول: سرت به کار خودت باشه و سعی کن فقط به پیشرفتت فکر کنی. دوم: به دیگران احترام بذار و با سیاست باش. سوم: با هیچکس صمیمی نشو و روابطت رو از یه حدی نزدیک تر نکن! چون محیط کار یه محیط رقابتیه و همچنین روابط، کاریه! صمیمیت باعث بالا رفتن سطح توقعات افراد میشه! … اینها باعث میشه مدت بیشتری تو یه محیط دووم بیاری، دیگران بهت احترام بذارن و از کسی توقع خاصی نداشته باشی! بنابراین کمتر آزرده میشی!
اینا رو گفتم چون گفتی از تنهایی خسته شدی! و تنهایی واقعاً به مرور روح آدم و فرسوده می کنه! و روز بروز دامنه تنهاییت وسیعتر میشه! تا دیر نشده تغییر کن! کمی انعطاف پذیرتر باش!
(:
وبلاگ خودت که خالی تر تره
مثل جیب من
ولی برخلاف غزل به نظرمن اگه اینطور هستی از هوش زیادته آدمایی که باهوشن مسائل اطرافشون رو مدام تجزیه تحلیل میکنن این قسمتش خوبه فقط شاید نحوه درست کردن اشتباهات بقیه مشکل داشته که اونم بذار به حساب بیتجربگی و شیاد بودن آدمای این دوره زمونه که به خودشونم رحم نمیکنن چه برسه بقیه …..
تنهایی هم دردیه که هممون مبتلاییم میدونی چرا …. چون زبون هممون یه چیزی شده دیگه پیدا کردن همزبون و همفکر یه معجزه است عزیزم
مرسی از حسن نظرت.