بدترین روز زندگی ام

19 07 2010

شنبه شب دست خانوم رو گرفتم رفتیم خونه پدری آشتی کنون. در واقع خانوم دست منو گرفت برد تا با مادر و پدرم آشتی کنم.
جمعه عصر بود که برای اولین بار در زندگی ام از خودم ترسیدم. ترسیدم از اینکه گاهی چقدر می تونم موجود خطرناک، پست و نمک به حرومی بشم.
جمعه بدترین روز زندگی ام بود.

از وقتی یادم می آید با خانواده ام مشکل داشته ام، حتی در قدیمی ترین خاطرات دوران خردسالی ام هم لحظات تلخی با خانواده ام هست که به یاد میارم.
هرچقدر هم که ازشون دلخور بوده باشم نباید جمعه چنین رفتاری از خودم نشون می دادم.
نمی تونم جزئیاتش رو بیان کنم، توانایی دوباره به یاد آوردنش رو ندارم، فقط همین که مثل یک موجود نمک به حرام که حرمت و احترامی سرش نمیشه کلمات و الفاظ رکیکی رو با صدای نخراشیده ای که تمام همسایه ها شنونده اش بودند به سمت مادر و بعد پدرم پرتاب کردم.
طوری که بعد از چند دقیقه صدای مادرم رو شنیدم که دستش رو روی سینه اش گذاشته بود و در حال اشک ریختن فقط تونست سه کلمه بگه: «حالم خوب نیست» و بعد شروع کرد به نفس نفس زدن های عمیق و خشک شد. خدا بهم رحم کرد که پدرم اونجا بود و می دونست تو اینجور مواقع باید چکار کنه.

به خیر گذشت.
هیچوقت خودم رو نبخشیدم.

شنبه صبح داشتم از شدت ناراحتی و عذاب وجدان له می شدم، هنوز هم احساس می کنم که یه سنگ چند تنی روی شونه هامه.
نتونستم طاقت بیارم خانومم رو واسطه کردم که با مادرم تماس بگیره و برای عصر یه قراری جور کنه که بتونم از دلش در بیارم. مادره می بخشه.
اما همون جمعه بود که فهمیدم طی تمام این سالها بعد از تمام این موفقیتها در زندگی ام، پدرم هیچی حسابم نمی کنه انگار که تا اون لحظه (که دیگه از شدت عصبانیت نمی تونست احساسش رو مخفی کنه) از پشت ماسک من رو می دیده ، تازه جمعه بود که فهمیدم احساس واقعی اش نسبت بهم چیه.
درهرحال اتفاق جمعه و مخصوصاً حرفهای که شنیدم، باعث شد بفهمم که دیگه توی اون خونه جایی ندارم. با توجه به اینکه هنوز هم از خودم خونه ای ندارم، پس علی الحساب باید خودم رو در جرگه ی بی خانمان ها به حساب بیارم.

بی خانمان شدم رفت پی کارش.

هنوز وسایلم رو کامل جمع نکردم. باید وسایلم رو ببرم خونه ی خانوم تا بعد ببینم چی می شه.
می دونم که با اینکار فقط پدر و مادرم رو بیشتر ناراحت می کنم و البته از دیدن خواهر زاده هام (که آخر این هفته می آیند ایران و نزدیک یکسال برای دیدنشون انتظار کشیده ام) محروم می شم و یک عالمه عواقب مزخرف دیگه.
به اندازه ی کافی برای اینکار دلیل دارم فقط نگران پدر و مادرم هستم که هرچی باشند پدر و مادرم هستند.
از صمیم قلبم متاسفم. متاسف که زندگی ام به چنین مرحله ای رسیده.
نمی خواهم خودم رو پاک از تمام تقصیرها بدونم ولی هر چی هم که فکر می کنم دیگران رو از خودم بیشتر مقصر می دونم.

احتمالاً در پست بعد بنویسم که چه چیزی باعث شد تا جمعه بر زندگی خانوادگی ام تیر خلاص بزنم.


کارها

اطلاعات

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.