روز از نو

25 08 2010

امروز بیشتر از روزهای دیگه حوصله نوشتن دارم. باید ازش استفاده کنم.
سه روزی هست که اومدم به واحد جدید، اوضاعش بد نیست خوبه یه کم جوّش ایرانی تر هست ولی قطعاً کارش و آدمهاش قابل تحمل تر هستند.

پنج شنبه پیش بود که خواهرم با بچه هاش برگشتند سر خونه و زندگیشون ، طی این یک ماهی که اینجا بودند واقعاً زندگی کردم. دایی خوبی هستم.
فکر می کنم شوهر خوبی هم باشم. آره هستم. ولی دوست یا فرزند خوبی نیستم، نه.

بعد از رفتن خواهرم و بچه هاش، برگشتم خونه ی زنم، تقریباً یک هفته ای میشه که از خانواده ام خبری ندارم غیر از شب اول که دو تا اس ام اس از پدرم اومد که «کی میای خونه؟» و من جوابی بهشون ندادم، دیگه ارتباطی باهاشون نداشتم.
شبها یه وقتهایی پیش میاد که ساکت میشینم یه گوشه ای و حتی فکر هم نمی کنم که اون هم خیلی طولی نمیکشه چون نباید زنم بیشتر از این از شرایط روحی و افسردگی ام آسیب ببینه.

شاید آخر هفته بعد یه سفری برم. احتمالاً خانواده ی خواهر زنم هم همراهمون باشند. دیروز خودم پیشنهاد دادم که یه سفر بریم، معمولاً خیلی اهل سفر نیستم، این دفعه احساس کردم که واقعاً بهش احتیاج دارم.
دو سه هفته ای هم هست که خیلی جدی دارم به ادامه تحصیل خارج از کشور فکر می کنم به اندازه ی کافی انگیزه دارم فقط باید یه کم همت کنم.
آره.

کاملاً به نقطه ی بی تفاوتی رسیده ام. خودم هم باورم نمیشه حتی دیگه سک.س هم برام جذابیتی نداره انگار که تمام احساساتم رو از دست داده باشم. قبل ها اگه یه دختری رو با سر و وضع مرتب و شیک می دیدم حتماً برام جذاب بود ولی الان فقط به خودم میگم «خب که چی؟»

خیلی بیشتر از اینها حرف داشتم واسه نوشتن ولی چون وسط پاراگراف چهارم ازم خواستند که تو یه جلسه ای شرکت کنم کلاً افکارم بهم ریخت، شاید هم همین جلسه ی زپرتیه کاری برای جبران احساس کشنده ی تنهاییم کافی بوده.





آنچه خوبان همه ندارند تو یکجا داری

1 08 2010

جدیدا رفتم تو کار ادیت فیلم و ریپ DVD و از این جور کارها. از وقتی با ریس فعلی ام زدیم به تیپ و تاپ هم و کلاً با هم کاری نداریم، سرم خلوت شده حسابی. خدا این اینترنت پرسرعت نامحدود رو از ما و این شرکت نگیره همچنین تمام فیل. تر شکن ها رو، اینجا کارمندها محدودیت دانلود دارند ولی وقتی با یه فی. لتر شکن شماره I.P ات عوض بشه محدودیت دانلودت هم از 12 مگ در روز عوض میشه به هرچقدر که خواستی در روز. : – )

دیگه این روزها اینقدر برای خودم کار تراشیده ام (دانلود و وبگردی و …) که چند روز پیش که به هوای خوردن آب رفته بودم تو لابی طبقه، خدماتی مون برگشت بهم گفت: «الهی بمیرم، خسته شدی نه؟ از بس که نشستی روی اون صندلی و تکون نمیخوری، سرت هم که همش تو مانیتوره آخه چقدر کار می کنی واسه این شرکت؟»
خلاصه اینکه با این اوضاع خیلی برای رفتن به واحد جدیدم عجله ای ندارم.
دلم می خواست یه کم از نظر روحی وضعم بهتر بود و سر فرصت و با خیال آسوده از مطالب و نرم افزارهایی که توی این مدت یاد گرفته ام می نوشتم، ولی خب حوصله ندارم.
اوضاع خانوادگی ام یه کم بهتر شده، در حقیقت از مرحله ی بحران گذشته و کمی ثبات پیدا کرده هرچند آبی که ریخته شده رو دیگه نمیشه جمع کرد.

ماجرا مربوط میشه به خواستگاری خواهرم و اینکه سر جلسه خواستگاری، جوانک خواستگار درحالی که یه پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود و یه پاش رو گذاشته بود زیر با.سنش و با دست تسبیحش رو می چرخوند ، هرچی از دهنش در اومد بار بنده کرد و رفت.
اصلاً انتظارش رو نداشتم که باهام چنین برخوردی بشه مخصوصاً که خانواده ی خودم هم پشت اون وایستادند و خلاصه دسته جمعی عملاً با خاک یکسانم کردند. اون هم جلوی روی خانومم.
قبلاً خیلی برام پیش اومده بود که جلوی یه عده غریبه خانواده ام پشتم رو خالی کنند، ولی حقیقتاً دیگه انتظار این نوعش رو نداشتم.
تعجب می کنی نه؟ تعجب هم داره. ولی قضیه خیلی ساده است، پسره با خواهرم دوسالی در ارتباط بوده، گذشته از این که آدم نفهمی هم هست، ظاهراً از طرف خواهرم هم شارژ شده بوده و خیال می کرده که دیگه کار تمومه و هرجور دلش بخواهد می تونه تو مجلس خواستگاری رفتار کنه و هر مزخرفی هم که می خواهد بار خانواده ام کنه.

همینکه من دو تا سوال حساب شده ازش پرسیدم جا زد، انتظارش رو نداشت که کسی بتونه دستش رو رو کنه و شروع کرد به تحقیر کردن.
می دونی از چی دلم میسوزه؟ از اینکه اولین نفری که بهم پرید خواهرم بود اون هم تو مجلس خواستگاری خودش، که با لحن بدی (با خواستگار محترم تاج سر من) صحبت می کنی و احدی بعدش نگفت بابا این بنده ی خدا فقط داره تو مجلس خواستگاری خواهرش سه تا سوال ساده و منطقی می پرسه چرا اینجوری برخورد می کنید؟ می ترسید دروغ هاتون رو بشه؟
آخه یه دختر چقدر باید خودش و خانواده اش رو جلوی خانواده ی خواستگارش تحقیر کنه؟

دو سه تا از کلمات قصار جوانک خواستگار رو می گم که یک طرفه به قاضی نرفته باشم:
- من صد تا مثل تو رو تربیت کرده ام.
- من اصلاً تو رو تحویل نمی گیرم که بخواهم به سوالاتت جواب بدهم.
- دوست ندارم بچه ام توی تهران بزرگ بشه، بچه های تهران درست تربیت نمی شوند که الان هم یک نمونه اش جلوی روی من نشسته (اشاره به من  در مقابل روی خانواده ام)
- …
و اینها عین جملاتی بودند که اون روز گفت.

غمگینم، خیلی زیاد. تا مدتها بعدش فقط داشتم خانواده ی خودم رو قانع می کردم که بابا اونی که توهین کرد، اونی که لحنش بد بود، اونی که دروغ گفت من نبودم اون بود.
درکش سخته که بعد تمام تلاشم وقتی حرفی برای گفتن ندارند به طرز نشستنت گیر بدهند که «تو اونروز اصلاً طرز نشستنت بد بود چرا اونقدر تهاجمی نشسته بودی؟» مسخره است نه؟

بهشون گفتم که با شرایطی که پیش اومده این خونه یا جای منه یا جای اون اگه همینجوری بخواهید پیش بروید و اصلاً به روی خودتون نیارید که اتفاقی افتاده، دیگه نباید تا آخر عمر اسم من رو بیارید.
نمی خواستم کار به اینجا برسه، واقعاً احساس ناتوانی و عجز و بدبختی و تنهایی و نکبت می کردم.

جمعه ی پیش بود که خانوادگی رفتند شهرستان جوانک خواستگار.
صبح بیدار شدم و یادداشتشون رو دیدم که ما رفتیم.
بگذریم از فشار عصبی ای که بهم وارد شد، دیگه تقریباً بهش معتاد شده ام اصلاً انگار به تمام هورمونهایی که بدن آدمیزاد هنگام خورد شدن و حرص خوردن و له شدن و زجر کشیدن ترشح می کنه معتاد شده ام.

عصر اونروز وسایلم رو جمع کردم و زدم بیرون، اومدم خونه ی خانومم و چند شب اونجا بودم تا شنبه شب به هیچ تلفنی جواب ندادم دیگه وقتی آخرین اس ام اس پدرم اومد که «لطفاً تماس بگیر». احساس کردم خیلی داغونش کرده ام. زنگ زدم و یک ساعت باهاش صحبت کردم ولی برنگشتم.
تا چهارشنبه که نتونستم اصرار خواهرزاده های کوچیکم رو تحمل کنم. گناهی نداشتند از 12 ماه سال 3 هفته ایرانند به عشق خانوادشون و دایی هم که یه چیز دیگه است.
چهارشنبه صبح برگشتم خونه.

طوفان آروم شد ولی خسارتهاش تقریباً جای سالمی باقی نگذاشته…








دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.