امروز بیشتر از روزهای دیگه حوصله نوشتن دارم. باید ازش استفاده کنم.
سه روزی هست که اومدم به واحد جدید، اوضاعش بد نیست خوبه یه کم جوّش ایرانی تر هست ولی قطعاً کارش و آدمهاش قابل تحمل تر هستند.
پنج شنبه پیش بود که خواهرم با بچه هاش برگشتند سر خونه و زندگیشون ، طی این یک ماهی که اینجا بودند واقعاً زندگی کردم. دایی خوبی هستم.
فکر می کنم شوهر خوبی هم باشم. آره هستم. ولی دوست یا فرزند خوبی نیستم، نه.
بعد از رفتن خواهرم و بچه هاش، برگشتم خونه ی زنم، تقریباً یک هفته ای میشه که از خانواده ام خبری ندارم غیر از شب اول که دو تا اس ام اس از پدرم اومد که «کی میای خونه؟» و من جوابی بهشون ندادم، دیگه ارتباطی باهاشون نداشتم.
شبها یه وقتهایی پیش میاد که ساکت میشینم یه گوشه ای و حتی فکر هم نمی کنم که اون هم خیلی طولی نمیکشه چون نباید زنم بیشتر از این از شرایط روحی و افسردگی ام آسیب ببینه.
شاید آخر هفته بعد یه سفری برم. احتمالاً خانواده ی خواهر زنم هم همراهمون باشند. دیروز خودم پیشنهاد دادم که یه سفر بریم، معمولاً خیلی اهل سفر نیستم، این دفعه احساس کردم که واقعاً بهش احتیاج دارم.
دو سه هفته ای هم هست که خیلی جدی دارم به ادامه تحصیل خارج از کشور فکر می کنم به اندازه ی کافی انگیزه دارم فقط باید یه کم همت کنم.
آره.
کاملاً به نقطه ی بی تفاوتی رسیده ام. خودم هم باورم نمیشه حتی دیگه سک.س هم برام جذابیتی نداره انگار که تمام احساساتم رو از دست داده باشم. قبل ها اگه یه دختری رو با سر و وضع مرتب و شیک می دیدم حتماً برام جذاب بود ولی الان فقط به خودم میگم «خب که چی؟»
خیلی بیشتر از اینها حرف داشتم واسه نوشتن ولی چون وسط پاراگراف چهارم ازم خواستند که تو یه جلسه ای شرکت کنم کلاً افکارم بهم ریخت، شاید هم همین جلسه ی زپرتیه کاری برای جبران احساس کشنده ی تنهاییم کافی بوده.
آخرین نظرات