چقدر راحت …
چقدر راحت خانواده ام فراموشم کردند.
اصلاً نمی دونم خانواده تعریفش چیه، مگه نه اینکه خانواده ی آدم باید با بقیه ی جانداران اطراف آدم یه فرقهایی داشته باشه؟ شده حتی یه فرق کوچیک؟
مگه نه اینکه خانواده یعنی یه عده ای که همدیگر رو دوست دارند، به هم وابسته اند، برای هم تب می کنند، برای هم می میرند؟
نمی دونم چون هیچ تعریفی از خانواده ندارم،
چون اون مفهومی که از خانواده در ذهنم بود، دود شده رفته هوا.
چون دیگه خانواده ای ندارم.
بالاخره آخر هفته رفتیم شمال، من و خانوم و خانواده ی خواهر خانومم.
خیلی سال بود که تن به دریا نزده بودم، خیلی.
با این حال هیچ احساسی بهم نداد.
نه اون دریای آروم و گرم تابستونی، نه اون جنگل ساکت مرطوب، نه اونهمه مثلاً خوشگذرونی، هیچ کدوم رو حس نمی کردم. همه چیز خیلی معمولی بود،
زیادی معمولی بود.
احساس می کنم روحم کرخت شده هیچ احساسی ندارم.
دارم سنگ می شوم، سنگ و سرد، پوستم کلفت شده.
فرقی نمی کنه توی کدوم جبهه، دلم می خواهد اسلحه دست بگیرم و فقط بجنگم، درونم داره یه جنگجوی خون آشام رشد می کنه، یه جنگجوی غرنده ی غمگین.
دلم می خواهد شلیک کنم، فریاد بزنم، درد بکشم، طاقت بیارم، زنده بمونم، به خودم افتخار کنم.
احساس یتیمی می کنم.
):